سلام به همه دوستان کوچولو و بزرگ ترهای مهربون
بابایی قول داده که بجای این یک سال کم کاری، سفرنامه های قدیمی را تا شب عید برام بنویسه. این اولین سفر من به مشهد بود که 14 تا 16 آبان 89 با هواپیما رفتم. بار اولی که سوار هواپیما شدم فقط چهل و پنج روزم بود به خاطر همین چیزی یادم نمونده بود ولی این دفعه که یکسال و هفت ماهه بودم سوار شدن به هواپیما واقعا برایم جالب بود

ادامه مطلب
یازدهم خرداد بود که با مامان و بابا و دوستای بابایی رفتیم سوادکوه. میخواستیم قبل از تعطیلات خرداد و شلوغ شدن جادهها بریم و برگردیم. برای همین یازدهم رفتیم و سیزدهم برگشتیم تهران.

ادامه مطلب
بعد از ظهر چهارشنبه 29 اردیبهشت 89 بود که بابایی تا رسید به خونه به مامانی گفت که یک جشنواره و نمایشگاه به مناسبت روز تنوع زیستی در موزه طبیعت و حیات وحش دارآباد راه افتاده و فرصت خوبی است تا پرنیان (یعنی من) را به آنجا ببرند.

ادامه مطلب
از دست این بابایی که شیش ماه شیش ماه یه دستی به این وب من نمیکشه! فکرش رو بکنید ده اردیبهشت بود که با مامان زهره و بابا صادق رفتیم پارک ملی کویر، حامد و هیتا هم با ما اومدن. حالا بابایی تازه میخواد سفرنامه بنویسه...
ادامه مطلب
مثل همیشه دقیقه آخر! بابایی از اول نوروز میگفت که عید وقت سفر رفتن نیست. همه جا شلوغه و به آدم خوش نمیگذره! اما این دفعه برای دقیقه آخر تصمیم گرفت که هفته دوم عید را در تهران نباشه. برای همین صبح روز یکشنبه با مامان زهره راه افتادیم که بریم بیرجند!
ادامه مطلب
اواخر مهرماه ماه بود که با دوستان مامان و بابا، یعنی حامد و آناهیتا به طرف مرکز ایران راه افتادیم. ساعت 5 صبح روز چهارشنبه 23 مهرماه بود. اولش معلوم نبود که تا کجا قرار است برویم فقط معلوم بود که خیلی راه در پیش داریم!

ادامه مطلب
دکتری خواندن بابایی در دانشگاه تبریز، اگر برای همه مایهی دردسر بود، ولی برای من باعث یک سفر به آذربایجان و رفتن تا ساحل ارس شد.

آخرین روزهای ماه رمضان، یعنی چهارشنبه 25 شهریور، بابا میخواست برای کارهای اداری و گرفتن یک سری نامه به دانشگاه تبریز برود. به همین خاطر من و مامانی هم با او راه افتادیم. صبح زود از تهران حرکت کردیم که پیش از تعطیلی دانشگاه در وقت اداری به تبریز برسیم، ولی شهر تبریز به قدری شلوغ بود که بابایی روز چهارشنبه به هیچ کاری نرسید. از شانس ما، عصر همان روز، حسابی هوا بارانی شد و سیل توی کوچه و خیابان راه افتاد.
ادامه مطلب
هنوز یک هفته از سفر به آلاشت نگذشته بود که دوباره مامان و بابا تصمیم گرفتند که راهی آلاشت شوند. من هم طبق معمول چارهای جز رفتن با آنها نداشتم و خب خودم هم دوست داشتم که هوای خوب کوهستان را بخورم. به این ترتیب صبح روز چهارشنبه ١٧ تیرماه راه افتادیم و حدود ده صبح به آلاشت رسیدیم.

ادامه مطلب
